با جای خالی لبهای خندونی که یه روز، camel توی جیبتون شاهدش بود، روی پل در دندون میشینی. سرمای هوا رو فرو میری توی قرمزی هودیای که تتمه روزهای سبزته. ...نمیدونی کجای داستانتی ولی حتی اگه علاوه بر داستان، خودت هم تموم شی، زندگی هنوز ادامه داره. یه شبهایی رو تا طلوع جای دویدن میون درختها و گوش دادن به صدای سوختن هیزم و غرق بوی تازگی نون شدن، باید اورژانس رو بالا پایین کنی و پشت به پشت آمبولانس گاز رو بیشتر فشار بدی. یه وقتها سختیش قلبت رو به درد میاره و زمین میندازتت. و اینجای داستان دوباره باید نیزه به دست بگیری. نه برای درفش علم کردن، که این بار، اول برای این که عصایی باشه برای بلند شدن و بلند نگه داشتنت و بازگشتن به اصل خویش. باز بلند میشی و روی پاهات میایستی. حتی اگه سایهای که میبینی لرزون باشه. باز با لبخند دستش رو فشار میدی حتی اگه آخرین تصویری که ازش میبینی تار باشه. باز اولویتهات رو همین طوری که هست، میچینی حتی اگه میدونستی چه زخمهایی بر میداری و کجاها باخت میدی به چیزهایی که دوست داری ولی باز میخوای آدمهای دوست داشتنی رو به چیزهای دوست داشتنی اولویت بدی حتی اگه بیشتر از این حرفا درگیر فریدون شده باشن که بخوان کاوهای رو به یاد بیارن. این بار جای افتادن روی سطرهای از پیش پرشده، روی برگهای پاییز میرقصی و میون ماشینهای ترافیک زده، از عمق شادی میخونی و غم بارون رو خوشمزه میگذرونی و میخندی و میچرخی و قدم بر میداری. به قدر کافی شنیدی از صدای حرکت سپاه آفریدون و حالا میخوای بشینی و چونه روی زانو بذاری و به جای فکر به سختی روزی که گذشت، به صدای سنتور گوش بدی.
برچسب:
نویسنده: حسین کوهی